زمزم ای رهبر آزاده ام .آماده آماده آماده ام

 

رهبرم!

 من دينم را از تو مي گيرم، من راهي را مي روم كه تو مي روي و قدم بر جاي پاي تو مي گذارم.   من به ولايت تو افتخار مي كنم چرا كه ولايت تو را ولايت امام زمان (عج ) مي دانم.

اگر امام بزرگوار ما وارث امامان معصوم (ع) و وارث رسول خدا (ص) بود و اگر او وارث تمامي انبياء بود، تو وارث همان امامي و حقا كه يك قدم از راه او جدا نرفته اي  پس تو ولي مايي و رهبر ما.
در اين وانفسا كه هر كسي برداشتي از دين دارد و هر ناكسي تراوشات ذهني خود و افكار و انديشه هاي وام گرفته از غربي ها و مادي پرستان را به ساحت دين مي چسباند و به نام دين به خورد توده ها مي دهد، من ديني را بر مي گزينم كه تو منادي آن باشي. من ولايتت را مي پذيرم تا حدود آزادي را بر اساس قانون خدا برايم معين كني.
برخلاف نظر كوته نظران و كج انديشان و معاندان، من برده و بندة تو نيستم،چرا كه تو ارباب نيستي؛ من بندة آزاد خداوندم كه پيرو توأم و تو رهبر مني، من گوش به فرمان توأم  و تو فرمانده  مني، من مريد توأم  و تو مراد مني.
من تو را شبیه ترین مردمان به امامان معصوم (ع) می بینم، در دیانت و هدایت مردم به سوی خدا، در تدبیر و رهبری حکومت اسلامی، در سیاست مبارزه و مقابله با دشمنان اسلام و قرآن، در فهم سیاسی و اجتماعی از دین، در شجاعت و شهامت  ودر صبر و بردباری، در ساده زیستی و زهد معنوی ، ...  تورا بر سیره و روش پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع) می بینم.
پس چرا به ولايتت افتخار نكنم و از جان و دل به فرمان تو گردن ننهم؟ پس من راهي را مي روم كه تو نشانم دهي، چرا كه به اين اعتقاد قلبي رسيده ام كه راه تو ، راه امام و هدف تو هدف امام است.
من تو را تنها نمي گذارم تا در روز قيامت روي زشت كوفيان را نبينم . 
من تو را تنها نمي گذارم تا وقتي پرسيدند امامت كيست ؟ نام زيباي تو را با افتخار بر زبان آورم. من در دنيا با تو مي مانم تا روز قيامت كه هر كس به دنبال امامي سرگردان مي شود ، مرا با تو محشور كنند و تو دست مرا بگيري. من تو را تنها نمي گذارم تا در روز قيامت همراه علي (ع) باشم.
و چه زيباست سخن آن شهيد كه وصيت كرد: «من با خداي خویش پيمان بسته ام كه در همه كربلا ها و در همه عاشورا ها همراه حسين باشم.»
 ما  را  سري است با توكه گر خلق روزگار  
دشمن شوند و سر بكشند،ما بر آن سريم 
رهبرم، مظلوميت تو ما را به ياد مظلوميت مولا علي(ع) مي اندازد.
 اگر منافقان امت قلب تو را جريحه دار كرده ودل تو را خون كرده اند، خوارج هم قلب اميرالمؤمنين (ع) را خون كرده بودند. 
مگر نه اين است كه آنها هم قبلا از اصحاب نزديك پيامبر (ص) بودند و ولايت علي(ع) غربالشان كرد؟ و مگر نه اين است كه منافق صفتان انقلاب،بازماندگان اهالي كوفه و وارثان همان خوارجند كه با ولايت تو غربال مي شوند. 
اما مظلوميت علي(ع) از مظلوميت تو بيشتر بود چرا كه يارانش انگشت شمار بودند ولي تو بسيجي ها را داري. بسيجي هايي كه امام را تنها نگذاشتند تو را هم تنها نمي گذارند. دوستانت را دوست مي داريم و دشمنانت را دشمن.
رهبرم تو تنها نيستي، تو رهبر قبيلة عشقي؛ آنان كه خون مسلماني در رگ هايشان جوششي دارد، عشق به ولايت هم در دلهايشان موج مي زند. تو رهبر بسيجي هايي، تو رهبر همة  مسلماناني، تو رهبر همة عاشقان عدالتي. تو رهبر محرومان و مستضعفيني. تو رهبر همة كساني هستي كه چشم انتظار ظهور مهدي اند. شيفتگان عدالت و زهد علي (ع ) چون در دوران آن حضرت نبوده اند  با پيروي از تو و دفاع از ولايت تو وفاداري خود را به او اثبات مي كنند و قلب خود را با سخنان علي گونة تو تسكين مي دهند و عاشقان امام زمان (عج ) گوش به فرمان تو براي اجراي فرامين آن امام موعود تمرين اطاعت مي كنند و اگر چه سعادت حضور در دولت كريمة آن حضرت را نيافته اند ولي دلخوشند كه در تحت ولايت اميري صالح از ياوران او روزگار را سپري مي كنند.
عكس تو بر ديوار هاي بلند قلوب مسلمانان نقش بسته است و اين عزتي خداوندي است كه به آن رهبر فرزانه عطا شده و ليكن اهل نفاق آن را نمي فهمند:
وَ لِلّهِ  الْعِزّهُ  وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لا يَعْلَمُون  (قرآن كريم )
رهبرم ! سربازان و جان بر كفان تو يكي دو تا نيستند، ما دهها و صدها نفر نيستيم، ما دهها هزار و صدها هزار نفر نيستيم، ما ميليونها نفريم. ما دهها و صدها ميليون نفريم كه در ايران و در سرتاسر جهان گوش به فرمان تو هستيم، ما همة آزادگان جهانيم!

شب است اما سیاهی چادرش را می بینم در قطعه ای که چراغانی است و گوشه گوشه اش را حجله بسته اند.

با نوای کاروان، از نو بخوان آهنگران ... در کلافه ام . دنبال تسبیحم می گردم با آن دانه های سبز آرامش بخشش که لای انگشتانم بپیچم صد دانه سبز عزیز را ... کمی دراز میکشم . چشمانم را می بندم . سعی می کنم ذهنم را از این همه بی قراری و دلتنگی و دلواپسی رها کنم . اولین دانه را می اندازم ... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »، اولین قطره اشک جاری می شود و من دومین دانه تسبیح را می اندازم ... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »، دومین قطره ی اشک و من سومین دانه تسبیح را ... « لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »... حالا اشک های چشمم با زمزمه هایم همراه شده اند و همراه با دانه های تسبیح یکی یکی می افتند... «لا معبود سواک ، یا غیاث المستغیثین »؛ جایی خوانده ام که این ذکر بر لب سیدالشهدا در گودال قتلگاه بود و من امشب با زبان ارباب با خدا حرف می زنم ؛ زبان ارباب ... ساعت به وقت اذان مغرب است که نماز را می خوانم و بیرون می زنم از دل این همه هیاهو و آشوب به سمت «بهشت» . بهشت شهدا ... شب است اما سیاهی چادرش را می بینم در قطعه ای که چراغانی است و گوشه گوشه اش را حجله بسته اند. حدس می زنم خودش باشد ؛ «همسر شهید مدافع حرم» ؛ زنی که مدت هاست او را شب و روز در این بهشت می بینم . هروقت می آیم ، او هم هست . امشب هم اینجاست ؛ کنار مزار همسرش ؛ «همسری» که «در خون خفته تا نگذارد نخل زینبی خم گردد» . از این «به خاک خفته های باغیرت» این روزها زیاد به شهر می آورند ... کنارش می نشینم . بی مقدمه می پرسم « لابد خیلی دوستش داشتی که همیشه اینجایی؟» جواب می دهد: « همه ی زندگیم بود» . می پرسم «چطور از همه زندگیت گذشتی ؟» و زن جوان، امشب در دل سکوت بهشت شهر من ، برایم قصه ای تعریف می کند از «جهاد»؛ و من امشب «جهاد» را یک جور دیگر می شناسم . برایم قصه می گوید . قصه ی مادری که بر سر جنازه همسرش «عماد» نه شیون کرد و نه از پا نشست . گفت : « عماد من شهیدت کردند ولی کسی سر از تنت جدا نکرد » و بعدتر وقتی جنازه «جهاد»ش را مقابل چشمانش در قبر گذاشتند ، باز هم کسی ندید این زن بر سر و صورت بزند یا از پا بیفتد . کنار جنازه جهاد نشست و گفت : «شهیدت کردند پسرم ولی اربا اربا نشدی» ... همسر شهید مدافع حرم می گوید « و من صبر زینبی را از این زن یاد گرفتم و شهادت همه ی زندگیم را تاب آوردم» ... این جمله ی آخری را وقتی می گوید که با گوشه ی چادرش ، اشک هایش را پاک می کند. کمی آن سوتر از ما ، نوای آشنایی به گوش می رسد . صدای «میثم» است ؛ «آهنگران این نسل» ... زن جوان از غصه هایش برایم می گوید . حرف که به «آهنگران» و «مطیعی» می رسد ، می شود افسوس را در چشمانش دید . آن قدر سن و سال ندارد که روزهای جنگ و خون و آتش را به یاد بیاورد اما می گوید «شنیده ام آن روزها پدر و مادرهای شهدا خودشان علم زنده ماندن فرهنگ جهاد و شهادت را بدست می گرفتند و اجازه نمی دادند خون شهیدشان پایمال شود ولی حالا برخی پدر و مادرهای شهدای مدافع حرم ، یقه عروس را می گیرند که چرا اجازه دادی پسرمان راهی شود ؟» می گوید «دوستی دارم که همسرش بی قرار رفتن و دفاع از حرم است اما پدر و مادر همسرش گفته اند اگر اجازه بدهی برود ، حلالت نمی کنیم !» می گوید «دلمان آتش می گیرد وقتی غیرت همسران و پدران ما را که در راه دفاع از حرم ناموس امیرالمومنین به شهادت رسیدند ، با متر و معیار «پول» اندازه می گیرند و هرکس می رسد ، می پرسد : «چقدر گرفت که رفت ؟ حالا که شهید شده چقدر می گیرید؟!» زن جوان این ها را می گوید و من از خودم سوال می کنم چه کسی به خاطر پول حاضر است جانش را کف دستش بگذارد و برود بایستد روبروی تیر مستقیم دشمن ؛ آن هم دشمن تکفیری که رحم و مروت سرش نمی شود ؟ یادم می آید این حرفها ، این نیش و کنایات ، این زخم زبان های جگرسوز ، سابقه ای دارد به اندازه تمام این سی و اندی سالی که از جنگ می گذرد ؛ برای یادآوری اش ، یک بار دیدن «آژانس» ابراهیم کفایت می کند یا نه کمی قبل ترش... یا نه ...کمی بعدترش ...همه ی روزهایی که «شعور» را از «شور» گرفتند تا جبهه رفتن جوانان باغیرت این آب و خاک را به نوحه های «آهنگران» وصله پینه کنند ، یا همه ی روز و شب هایی که دل بچه های شهدا را با همین زخم زبان ها ، با سهمیه های گرفته و نگرفته ، با بورسیه های داده شده و داده نشده ، شکستند و خم به ابرو نیاوردند . یکی نبود بپرسد کدام سهمیه و بورسیه می تواند جای خالی «پدر» را پر کند برای کودکی که تمام سهمش از «بابا» ، «بوی باروت» بود و یک «سنگ مزار» ؟ درد و دل های همسر شهید مدافع حرم تمام می شود ولی شک ندارم سینه اش هنوز مالامال درد است و تنگ از زمانه و زخم زبان ها و بی مهری ها ...بهشت شهدای شهر هرروز روشن تر از روز قبل می شود . این بهشت حالا نه فقط مامن پهلوانان نسل قدیم که جایگاه پهلوانانی از همین نسل جدید است . «عباس» هایی که طاقت نداشتند ببینند یک آجر از حریم «زینب» کم شود . اینجا که من نشسته ام ، مزار شیرمردانی است که آبرو به شهر من دادند... بلند می شوم که برگردم . دلم آرام شده است . حالا خجالت می کشم از این که حرف از دلتنگی بزنم . اصلا از خودم می پرسم خجالت نمی کشی ؟ که آن قدر غرق دنیایی شده ای که برای خودت ساخته ای ...؟ که یادت رفته غم های خیلی خیلی خیلی بزرگ ما هم به پای غم های «سه ساله نازدانه کربلا» نمی رسد ؟ که گودی قتلگاه و نگرانی اهل حرم کجا و دلتنگی تو کجا ...؟! ذره در برابر دریا ... و این همان آرامش است . حسین جان ! تو خود خود آرامشی مثل همیشه و من هنوز ... سوار ماشین می شوم . می دانم هنوز «غیرت» زنده است . دلم خوش است هنوز هم مادران و پدرانی هستند که خودشان آب و قرآن می آورند و پاره های تنشان را راهی می کنند . مادرهای عاشق پرور در هرگوشه ی این مَردستان از ایران تا افغانستان . امشب پر از مثنوی های ناگفته ام . با نوای کاروان ، از نو بخوان «آهنگران» ... تسبیح هنوز دستم است و به آخر می رسد ، اشک هایم را روی صورتم پخش می کنم و سلام می دهم : صلی الله علیک یا اباعبدالله ، بابی انت و امی یا ثارالله

شهیده مرضیه عذباشی(افتخار سیستان)

نام و نام خانوادگی: مرضیه عذباشی

متولد: 1338 زابل

شهادت: 25 مهر 1369

محل شهادت: شهرستان زابل

 

 

معلم شهیده مرضیه عذباشی در سال 1338 در دارالولایه سیستان تولد یافت. سابقه ارادتی که مردم این سامان را بدین مدال افتخار نائل کرده در کتاب‌های تاریخ و ادیان نهفته است. برای مردم سرزمینی که تا سرحد جان از حریم ملکوتی اهل البیت دفاع کردند و در طول تاریخ محرومیت‌ها و محدودیت‌های فراوانی را تحمل کردند، داشتن فرزندانی به نام فاطمه و زهرا و مرضیه و... تعجب نیست. دامن پرورش و تربیت مرضیه، مملو از عطر یاس و نیلوفر دینی بود و او سرخوش از بوی ریحانه رسول الله که در ترنم اسمش فضای خانه را پر می‌کرد به پدر و مادرش افتخار می‌کرد. پدر و مادری که با تلاش و عرق جبین در پی کسب روزی حلال بود و با نهایت دقت لقمه‌های حلال را پیچیده در پرنیان نور و معنویت به دهان کودک خویش می‌نهد تا مرضیه شود همان مرضیه‌ای که آن‌ها می‌خواهند. شهیده مرضیه عذباشی پس از طی سنین پا به پای کودکان و نوجوانان و جوانان در و همسایه در سایه عفت و تقوی، درس می‌خواند. پس از پایان تحصیلات به کسوت معلمی درآمد و بالاخره در تاریخ بیست و پنجم مهر هزار و سیصد و شصت و نه اشرار مسلح در شبانگاهی تیره و تاریک به منزلش هجوم آورده و در مقابل دیدگان فرزندان معصومش زن و شوهر را به طرز فجیعی به شهادت می‌رساند و به تأسی از نامی که سال‌ها سنگینی دین و تکلیفش را به‌دوش کشیده بود چادر سیاهش به خاک و خون آغشته شد تا همواره ننگ این گونه حرکت چهره بدخواهان نظام و انقلاب را مخدوش کند. پیکر مطهرش در گلزار شهدای زابل برای همیشه به خاک سپرده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد

سلام شهید گمنام

این خانه را تو آباد کردی، آبادی این ملک از توست. نام تو بلند است...


بلندتر از همه نام‌ها. از اینکه ما گمشدگان تو را «گمنام» خطاب می‌کنیم، ما را ببخش…


نام این ملک از توست، نام این شهر از توست، نام این خانه از توست، نام این خیابان از

توست، نام این کوچه از توست ؛نام این دل...این دل...این دل...

به خانه‌ات خوش آمدی برادر..

هوا چقدر گرم است...کفش هایم سنگینی میکند...میخواهم بدوم تا دلم را به تو امانت


بدهم...میخواهم بیدل شوم...چقدر عاشق داشتی و من نمیدانستم...میترسم در بین

عشاقت مرا نبینی...باشد...شاید تو را با درهم سیاه دلم نتوانم بخرم ولی قطعا

اسمم در زمره ی خریدارانت نوشته خواهد شد...خدا کند باز خط نخورد...اسمم را


میگویم...از زمره ی عاشقانت...

کفش هایم را به دستان خسته ام میسپارم...زیر نگاه های دیگران له میشوم ...با

خودم میگویم کاش" تـــــــــــو" نگاهم کنی...فقط گوشه چشمی...


چقدر هوای بدون شما سنگین است...نفسم بالا نمی آید...قدم هایم را سرعت

میبخشم...میترسم باز هم جا بمانم...نمیدانم تکبیر بگویم یا تهلیل...؟!؟!؟

اصلا بگذار عاشقانه با تو حرف بزنم...دلم برایت تنگ شده برادر...


برای لمس استخوان هایت...برای حس حضورت...برای خودت...خودِ خودت...

چندوقتی است که دلم؛دلش بی قراری میکند...بهانه ات را میگیرد... تو را


میخواهد ...فقط تو را...میخواهند برایت نماز بخوانند...


رو به قبله می ایستم...نمیدانم برای تو نماز میخوانم یا برای دل ِ مرده ی خودم...


الله اکبر...بوی گلاب مشامم را نوازش میدهد...اشک هایم میریزد... دلم میلرزد...


بدنم بی رمق میشود... مدام در ذهنم رژه میرود این عبارت


عارفانه ی ابوحمزه ی ثمالی... ارْحَمْ فی هذِهِ الدُّنْیا غُرْبَتی وَعِنْدَ الْمَوْتِ کُرْبَتی وَفِی


الْقَبْرِ وَحْدَتی وَفِی اللَّحْدِ وَحْشَتی وَاِذا نُشِرْتُ لِلْحِسابِ بَینَ یدَیکَ ...


میخواهند تو را به خاک بسپارند...مگر میشود آسمان را در خاک دفن کرد؟!؟!؟

تا کنارت می آیم...دلم برایت تنگ میشود...بغض میکنم...

من دلم را به تو امانت داده ام...؟!؟!؟دیگر دلی برایم نمانده که در فراق تو بگیرد یا تنگ


شود...این دل دیوانه را به هرکس دادم باز پس آورد...خدا کند تو برایم نگهش داری...

قد راست می کنند پدرها یکی یکی

قد راست می کنند پدرها یکی یکی

هی دست می رود به کمرها یکی یکی

وقتی که می رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا

وقتی که می رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز،باب شهادت،درشهات

روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی سر آمده ای تا که خم شوند

از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما

مشت پرقضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شد

درباره بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهید به هم،ما نشان نشان

آنان که گم شدند سحر یکی یکی

آنان که تا سحربه تماشای یادشان

قد راست می کنند پدرها یکی یکی

سلامی دوباره

بچه های هیئتی .صحنه گردانان  اصلی عرصه ها

حضور در هیئت یعنی تمرین همدلی وزندگی اجتماعی وتقویت انگیزهای معنوی است معمولا

 فرزندان تربیت شده دامان مادران هیئتی افرای هستند با انگیزه واجتماعی تر از سایر هم سن

 های خود لهذا خوب صحبت می کنند خوب اظهار عقیده می کنند وشاخصه های فرهنگی را

 بهتر در ک می کنند.(سرکار خانم ریحانی)

سلام

سرداران جنگ نرم من دوباره میخام بنویسم اگه میشه کمکم کنید

قرارگاه بیداری اسلامی2

قرارگاه بیداری اسلامی


ماهی قرمز بحرین جاودانه شد


بیچاره آیات!


کنوانسیونی نیست که از حقوق اش دفاع کند


وکمپنی که صد میلیون نفر امضایش کنند


بیچاره آیات!


اگر لباس رنگی می پوشید


و انگشتانش را نوار رنگی می پیچید


واز شعرهایش از خفقان جنسیتی می گفت


و علیه تک شوهری می شورید


وپارتی های شبانه اش قضا نمی شد


و...

حتما کنوانسیونی ها برایش راهپیمایی چند هزار سانتی می کردند


واسناد تجاوز به او را رو می کردند


وبر سر گور خالی اش تجمع اعتراض آمیز برگزار می کردند!


وجایزه نوبل اش می دادند


بیچاره آیات!


آیات !


از شکم وشهوت شیوخ نگو و از خشم ملت


واسقاط النظام  ونفر یک یا حسین...


از دختران زیبای عرب بگو وموسیقی اصیل عربی


وساحل مواج خلیج وشب های رویای عاشقان


در گرمای هوس انگیز شن ها


از طنازی های دختران الجزیره بگو


ودستمال گردانی های بزم شاهزادگان العربیه و...


شعرت را بالا می برند


به بلندی برج های ماسونی مکه

قرارگاه بیداری اسلامی

آل خلیفه ثابت کرد که نباید باشد


تصور کن...


تصور کن به خانه ات حمله کنند...به خانواده ات جسارت کنند


در مقابل چشمانت پدرت را بزنند...وهر روز خبر دستگیری ومجروحیت


وشهید شدن یکی از دوستان وبستگانت را بشنوی..دستهایت بسته باشد...


چشم امیدت بعد خدا به کسانی باشد که تو برایشان مهم نیستی...


دغدغه اصلی شان کارهای روزمره وشغل ودرآمد ودرس و غیره باشد...


جالب تر آن است وقتی با مردم بحرین  مصاحبه میکنند واز آ نها در مورد


آرزوهایشان سوال میشود اکثرا جواب میدهند فرج امام زمان!!!


در شیعه بود ن ما تردید است

امیر کشور عشق

 لطف خدا به مردم دنیا ارائه شد


یکباره شوره زار زمین باغ لاله شد


پس کوچه های خاکی مشهد پر از شعف


خورشید شهر خامنه72 ساله شد


سالروز ولادت امیر کشور عشق وبسیجی مدرسه عشق حسینی


حضرت امام خامنه ای بر عاشقان ولایتش مبارک